دست خط

لحظه لحظه عشق تو در من جوانه میزد
رشد میکند
 وقد میکشد..
من در تو نه بهتر بگویم تو در من
 متبلور شدی..
من همه تو شده ام
سرآپا


نوشته شده در سه شنبه 98/5/8ساعت 12:7 صبح توسط روزگار غربت| نظرات ( ) |

یه وقت های حس خلا میکنم
حس میکنم خالی م از هر حسی
یه جور حس بی وزنی
بی تفاوتی
نمیدونم میخام به کجا برسه در نهایت
ولی فرقی نداره.اصلا نتیجه مهم نیس
هیچی مهم نیست
انگار که مرگ راه حل اتمام این دنیای خاکستری باشه



درد نوشت :این بار سیاوش  از آتش نیرنگ سودابه بسلامت بیرون نمیاد.. و شاید مرگ سیاوش نفرینی بشه بر زندگی سودابه ها و اتشی که اون ها رو هم خاکستر کنه


نوشته شده در دوشنبه 98/3/6ساعت 4:17 عصر توسط روزگار غربت| نظرات ( ) |


صدای پیانوی دختر همسایه که میآید
روحم به پرواز در میآید ....
درمیپیچد به باد .
.به نور ...
به بال پرندگان
پر میگیرم به سمت تو .....


نوشته شده در جمعه 98/2/13ساعت 2:4 عصر توسط روزگار غربت| نظرات ( ) |

و تو هر طرف که باشى؛
نگاه من؛
فکر من
و مسیر من همانجاست ...
تو بگو قله ى قاف؛
تو بگو قطبِ جنوب؛
من و عشق و جانم باهم مى آییم سمتِ تو؛
اصلاً بگو خودِ درکِ جهنم!
مى آییم ...
براى تو ؛
عطرت؛
لبخندت؛
براى چرخ زدن در آوازت ...
باید مُرد!
آمدن آنقدر ها هم عجیب نیست...!


نوشته شده در یکشنبه 97/10/23ساعت 10:38 صبح توسط روزگار غربت| نظرات ( ) |

میان ماندن و نماندن
فاصله تنها یک حرف ساده بود!
از قول من 
به بارانِ بی امان بگو:
دل اگر دل باشد،
آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد...


نوشته شده در یکشنبه 97/10/23ساعت 10:36 صبح توسط روزگار غربت| نظرات ( ) |

حال
عجیبی 
است
تلاقی 
احساس


نوشته شده در یکشنبه 97/10/23ساعت 10:35 صبح توسط روزگار غربت| نظرات ( ) |

با دلم، با دوست داشتنم بازی نکن! من در بیحوصلگی هایم در شب نخابی هایم میان اشک و لبخندم با تو زندگیها کرده ام...


نوشته شده در پنج شنبه 97/10/20ساعت 11:58 عصر توسط روزگار غربت| نظرات ( ) |

<      1   2   3   4   5   >>   >