دست خط
لحظه لحظه عشق تو در من جوانه میزد یه وقت های حس خلا میکنم و تو هر طرف که باشى؛ میان ماندن و نماندن با دلم، با دوست داشتنم بازی نکن! من در بیحوصلگی هایم در شب نخابی هایم میان اشک و لبخندم با تو زندگیها کرده ام...
رشد میکند
وقد میکشد..
من در تو نه بهتر بگویم تو در من
متبلور شدی..
من همه تو شده ام
سرآپا
حس میکنم خالی م از هر حسی
یه جور حس بی وزنی
بی تفاوتی
نمیدونم میخام به کجا برسه در نهایت
ولی فرقی نداره.اصلا نتیجه مهم نیس
هیچی مهم نیست
انگار که مرگ راه حل اتمام این دنیای خاکستری باشه
درد نوشت :این بار سیاوش از آتش نیرنگ سودابه بسلامت بیرون نمیاد.. و شاید مرگ سیاوش نفرینی بشه بر زندگی سودابه ها و اتشی که اون ها رو هم خاکستر کنه
صدای پیانوی دختر همسایه که میآید
روحم به پرواز در میآید ....
درمیپیچد به باد .
.به نور ...
به بال پرندگان
پر میگیرم به سمت تو .....
نگاه من؛
فکر من
و مسیر من همانجاست ...
تو بگو قله ى قاف؛
تو بگو قطبِ جنوب؛
من و عشق و جانم باهم مى آییم سمتِ تو؛
اصلاً بگو خودِ درکِ جهنم!
مى آییم ...
براى تو ؛
عطرت؛
لبخندت؛
براى چرخ زدن در آوازت ...
باید مُرد!
آمدن آنقدر ها هم عجیب نیست...!
فاصله تنها یک حرف ساده بود!
از قول من
به بارانِ بی امان بگو:
دل اگر دل باشد،
آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد...