سفارش تبلیغ
صبا ویژن

دست خط

تلخ شاید باشم

اما استوارم

سخت شاید باشد

ولی پا بر جاهستم

من در طلب عشق ز تو

سر از پا

چشم ز چشم نمی شناسم


نوشته شده در چهارشنبه 98/12/7ساعت 8:51 صبح توسط روزگار غربت| نظرات ( ) |

قلب من در هر تپش

نام تو را می خواند

چشم من در هر نظر

روی تو را می جوید

تو تمامِ منی

من همه، تو گشته ام


نوشته شده در جمعه 98/11/4ساعت 4:30 عصر توسط روزگار غربت| نظرات ( ) |


گویا قصه غصه من تمام شدنی نیست
قصه سایه های کودکی
و حال قصه سایه تو
ظاهرا  سرنوشت من به سایه ها گره خورده
گویی قرار نیست شانه ای نصیب من شود
 که گاه غصه تکیه گاهش باشد
زندگی من زیر سایه رقم خورده فقط فردش عوض می شود


نوشته شده در سه شنبه 98/9/5ساعت 11:2 عصر توسط روزگار غربت| نظرات ( ) |

لحظه لحظه عشق تو در من جوانه میزد
رشد میکند
 وقد میکشد..
من در تو نه بهتر بگویم تو در من
 متبلور شدی..
من همه تو شده ام
سرآپا


نوشته شده در سه شنبه 98/5/8ساعت 12:7 صبح توسط روزگار غربت| نظرات ( ) |

یه وقت های حس خلا میکنم
حس میکنم خالی م از هر حسی
یه جور حس بی وزنی
بی تفاوتی
نمیدونم میخام به کجا برسه در نهایت
ولی فرقی نداره.اصلا نتیجه مهم نیس
هیچی مهم نیست
انگار که مرگ راه حل اتمام این دنیای خاکستری باشه



درد نوشت :این بار سیاوش  از آتش نیرنگ سودابه بسلامت بیرون نمیاد.. و شاید مرگ سیاوش نفرینی بشه بر زندگی سودابه ها و اتشی که اون ها رو هم خاکستر کنه


نوشته شده در دوشنبه 98/3/6ساعت 4:17 عصر توسط روزگار غربت| نظرات ( ) |


صدای پیانوی دختر همسایه که میآید
روحم به پرواز در میآید ....
درمیپیچد به باد .
.به نور ...
به بال پرندگان
پر میگیرم به سمت تو .....


نوشته شده در جمعه 98/2/13ساعت 2:4 عصر توسط روزگار غربت| نظرات ( ) |

و تو هر طرف که باشى؛
نگاه من؛
فکر من
و مسیر من همانجاست ...
تو بگو قله ى قاف؛
تو بگو قطبِ جنوب؛
من و عشق و جانم باهم مى آییم سمتِ تو؛
اصلاً بگو خودِ درکِ جهنم!
مى آییم ...
براى تو ؛
عطرت؛
لبخندت؛
براى چرخ زدن در آوازت ...
باید مُرد!
آمدن آنقدر ها هم عجیب نیست...!


نوشته شده در یکشنبه 97/10/23ساعت 10:38 صبح توسط روزگار غربت| نظرات ( ) |